چه حالیه وقتی با نت کارت مفت on میشیو آپ میکنی.![]()
کی تا حالاست که آپ نکردم. دلم برای وبلاگمو همه ی بچه های وبلاگی تنگ شده.![]()
هم پولشو نداشتم هم دلم نمیومد نت کارت بخرم. پشت کنکوری همین گرفتاریهارو داره.
میترسیدم وسوسه بشم همش بیام نت از درس عقب بمونم. واقعا نت اعتیاد آوره...
امروزم به عنوان کاربر کامپیوتر در حوزه های انتخاباتی( به امید ایرانی سبز
) حضور دارم واز 29 ساعت نت کارت مجانی استفاده میکنم. وای چه حالیه!!!!
- خوب از آخرین باری که آپ کردم مدت زیادی میگذره. خیلی اتفاق ها افتاد. خیلی امیر رو اذیت کردم. به هر دری زدم تا از من زده بشه منو ول کنه. خیلی حرفا بهش زدم. اگه یکی به من این حرفارو میزد بدون معطلی ولش میکردم. بیچاره گلم چه طاقتی داشت.
دیگه بسته این جداییه دردناک. بسمه. اگه واقعا میخواست بره من راهشو باز کردم اما موند. خیلی قشنگ هم موند.
ایشالا همیشه بمونه...
به این حرف رسیدم که میگه:
*جدا شدن از کسانی که دوستشان داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد که جایگزینی برای آن نخواهیم یافت.*
- چقدر سخته یه دوست خوب داشته باشی اما درکت نکنه و نتونی راحت باهاش درد دل کنی...
از نا گفته هام خفه شدم...
* قالب وبلاگ رو عوض کردم تا از یه نواختی در بیام. تحولی نو...![]()
يكي يه دل به صد دل ميبنده![]()
يكي صد دل به يه دل ميبنده![]()
يكي دلي نداره تا دل ببنده![]()
يكي يه دل ميبنده تا آخرش پايبنده
يكي دل ميبنده تا بخنده![]()
يكي هم مونده به كي دل ببنده![]()
شما کدومشین؟
-
بد جور درگيرم. بعضي ها ميگن نرو. بعضيا ميگن ادامه بده. دلمو راضي كردم كه اگه برم به نفعمه.
همه عشقمو زدن تو سرم.
آخه خيلي تغيير كردم.
شدم عين ديوونه ها.
لاغر شدم...
همه دارن ازم دوري ميكنن.
كينه اي شدم.
بدجور داغونم. داغونم كرد.
تكليف خودشو معلوم نميكنه. خسته شدم از اين وضع.
كاش واقعا اونجور كه دلم ميخواستو زبونم ميگفت امير بود.
ولي خيلي با گفته هام فرق داره....
اون موقع كه واقعا من دوستش داشتم براش ميمردمو حرفي نميزدم امير داشت با حرفاشو كاراش زجرم ميداد. حالا كه ديگه من بريدم نميتونم اون ولم نميكنه.
خسته شدم. به آخر رسيدم اما نميتونه بفهمه. نميتونه دركم كنه. هيچ وقتم دركم نكرد. هر وقت خواسته اي داشتم زد تو سرم منو كوچيك كرد. ازش گله اي ندارم.
هنوزم دوستش دارم. هر چي هر كي بگه برام مهم نيست. چون هنوزم با تموم بديهاش ميخوامش. اينو همه فهميدن. نه از گفته هام، از رفتارم..
ولي بريدم. ديگه نميتونم با اين وضع كنار بيام.
خدا جون مثل هميشه به دادم برس و منو از اين وضع خلاص كن..![]()
-
امامي رو ديديم. با هم رفتيم شونيشت. ساري تو جاده دريا. جاي دنج و خيلي قشنگي بود. كباب و قليون سفارش داديم. كلي پيشش دردو دل كردم. خيلي ساكت و آروم فقط به حرفام گوش داد. مثل هميشه با حرفاش آرومم كرد. خيلي راهنمايياش قشنگ بود. از خدا خواسته بودم كه ببينمش چون واقعا به حرفاش نياز داشتم. مرسي خدا جون چه زود به دعاهام جواب ميدي...
چقدر من دير اومدم. مشكلات داشتم در حد بالا...
*اول اينكه ويندوز عوض كردم پسورد وبلاگم يادم نبود. با مكافات ايميلمو باز كردم تا پسوردمو بگيرم. ![]()
*دوم اينكه حوصله نت رو نداشتم![]()
*سوم اينكه وقت نداشتم.![]()
-
امروز 13بدره. جايي نرفتم. حوصله هيچ كاري رو ندارم. دوست دارم زودتر تعطيلات عيد تموم بشه همه برن بشينم يه دل سير گريه كنم.
دلم از همه و همه چيز گرفتست. از اول عيد همينم. فقط يه 2 روز سر حال بودم. یکی اولین روز که تا سال نو شد زدیم رقصیدیم یکی هم اون وسطای عید که عروسی داشتیم
کلا حالم از عيد بهم ميخوره...
-
خوب تو آپ قبلي گفتم كه رفتيم سمنان. خيلي خوش گذشت. با اينكه روزا فقط بيرون بوديمو ميگشتيم ولي تا اينكه شب ميشد ميخواستم بخوابم گريه شروع ميشد. تا صبح فقط گريه ميكردم. 4 شبانه روز فقط بيداري كشيدم.حتي آنا هم نميتونست آرومم كنه. فقط يه روزش بهم خيلي خوش گذشت. رفتيم شهميرزاد. عجب برفي ميزد. عالي بود. 2 ساعت بوديم فقط برف بازي. بيشتر ماشينا ايستادن داشتن مارو نگاه ميكردن. ميدان اصليه شهر رو كه ديگه كامل بستيم.
خيلي خنده دار بود. حسابي خوش گذرونديم. بعد كه اومديم خونه يه قليون دوسيب حسابي حالمونو جا آورد. عالي بود و فراموش نشدنی...
-
منو امير رسما يه ساله شديم.
ميشه گفت اوضامون خوب شده. ولي نه خيلي...
-
عروسيه دختر عموم بود. ميشه گفت كه تركونديم.
خيلي خوش گذشت. با اينكه يه چند بار نزديك بود با مادر شوهرش بحثم بشه ولي عالي بود عروسي.
دختر عموم از بچگي صميمي ترين دوستم بود. براش سنگ تموم گذاشتم. يه سره خودم وسط بودمو بقيه رو هم به رقص مياوردم. خلاصه مست مست به دور از غمو غصه خودمو تو شلوغيه جشن گم كردم ولي تا مينشستم.....
*برام خيلي جالب بود. يه پسر 11 ساله برا رقصيدن با يه دختر كه چند سال از خودش بزرگتره(اینجانب
) اينقدر از باباش بترسه. كاش كه پسراي بزرگ فاميل يكم ادب رو ازش ياد بگيرن...![]()
پسری با کفشهای کتونی یه نکته جالب در مورد تبریک عید گفته خیلی خوشم اومد. بی اجازش اونو تو وبم کپی میکنم![]()
*
میگن : عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد.نه اول سال را!
امیدوارم شماها،همه ی سالتون رو با جشن و سرور و پایکوبی و نیناش ناش! جشن
بگیرید و به همه خواسته های خوب و قشنگتون برسین! 
خداوندا،تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای
قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند . . .*
بعدا نوشت: الان ۱۵ فروردینه. امروزو دیشب اصلا خوب نبود. رفتم خونه آنا نصفه شب داشتیم حرف میزدیم یه دفعه دیدم خوابش برده و من دارم الکی با خودم حرف میزنم و این حکایت تا خوده صبح ادامه داشت. تا آنا از این پهلو به اون پهلو میشد باهاش حرف میزدم کلی دعوام کرد. حسابی دیوونه شدم... اما من راضیم![]()
اين چند روزه اينقدر اتفاقات زيادي افتاد كه نميدونم بايد چي بگم.
به خاطر آرزو يه دختر... منو امير سه شبانه روز دعوا داشتيم
قضيه از اين قرار بود كه آرزو ميشه دوست دختر دوست امير، سينا. منم قبلا تو همين وبلاگ گفتم كه يه روز كه منو امير بازار بوديم اينارو با هم ديديم. قبلا آرزو دوست من بود. وقتي فهميديم سينا هم دوست امير قرار گذاشتيم كه با هم بيرون بريم. من به ظاهر قبول كردم. اما خوشم نميومد كه با آرزو اينا رفتو آمد كنيم. چون اصلا دختر خوبي نبودو نيست! منم اصلا از اولين برخوردش با امير خوشم نيومد. خلاصه بعد مدتها دوباره همديگه رو ديديم. شروع شد رفت و آمد ها. از حرف زدنش با امير بدم مياد. نميتونم تحمل كنم. اينو بارها به امير گفتم. آخرين روز آرزو پرويي رو به حد بالا رسوند. داشتم داغون ميشدم. اصلا قابل گفتن نيست. دخترم حس دخترونم در جا به دادم ميرسه.
اون روز گذشت با امير دوتايي كلي حرفمون شد. آخرش بحث رو ناتمام ول كرديم. هر شب بحث و جنجال. خسته شده بودم.گفتم ديگه هيچ وقت نميخوام آرزو رو ببينم و خوشم نمياد كه سينا و آرزو ميرن بيرون توام همراشون بري. گير داد كه منو سينا بايد آشتيتون بديم. دعوا افتاديم خيلي شديد. هر چي من بيشتر ميگفتم از آرزو بدم مياد بيشتر اصرار ميكرد كه با هم دوست بشين. سومين شب بود كه داشتيم بحث ميكرديم. منم اين سه شب خيلي بد خوابيدم. خيلي... صبح آخرين روز يه اس ام اس دادم به آنا گفتم كه گوشيم خاموشه نگرانم نباشه. حالم خوبه خودش بره كلاس من نميام ميخوام بگردم حوصله درس رو ندارم.
يه اس ام اس هم به امير دادم گفتم كه اين سه شب هر كاري كردم كه با هم خوب باشيم ولي تو نخواستي. دلم ميخواست.... ولي ديگه دلم هيچي نميخواد...
گوشيمو خاموش كردم زدم از خونه بيرون. صبح ساعت 7:30 كه اين اس ام اس هارو دادم تا 1:30 هيچكي ازم خبر نداشت. نميخواستم كلاس برم. دلم براي آنا تنگ شده بود و يه نيروي عجيب وادارم كرد كه آماده بشم برم كلاس و رفتم. همون مسير هميشگي. تا كلاسم از داخل شهر يه ربع پياده روي هست. پياده مسير هميشگي رو رفتم. خيلي آروم با دلي پر از غم داشتم ميرفتم. سرم پايين حتي هيچ توجهي به آدمايي كه از كنارم رد ميشدن نداشتم. وسطاي راه بودم كه ديدم تپش قلب پيدا كردم. تا سرمو بالا كردم امير رو با ماشين پشت رل اون طرف خيابون ديدم. يه لحظه هري دلم ريخت پايين. سرمو پايين كردمو به راهم ادامه دادم ميدونستم دور ميزنه مياد طرفم. همون نيرويي كه منو از خونه كشيد بيرون بهم گفت كه امير رو امروز ميبينم. ميدونستم دنبالم ميگرده. منتظرش بودم. و همين هم شد. اميرم رو خوب شناختم. اگه نميومد تعجب ميكردم. خلاصه تو راه دوست قديميمو ديدم. داشتيم با هم حرف ميزديم كه ديدم امير اومدو سرعتشو كم كرد يكم پايين تر وايستاد. فقط نگاهش كردم. هنوز دلم ازش چركين بود. رومو كردم اونور و نرفتم سوار ماشين نشدم. ميدونستم دست بردار نيست تا خوده كلاس تعقيبم كرد. رفتم كلاس تا آنا اومد يكي زد زيره گوشمو كلي دعوام كرد. گفت كه از امير اعصابت خورد بود من چه گناهي كردم. لااقل يه زنگ بهم ميزدي منو از نگراني در مياوردي. منم هيچ حرفي براي گفتن نداشتم. از كلاس كه تعطيل شديم صف تاكسي بوديم كه امير رو با خواهرش ديديم كه رفتن توي پاساژ. زنگ زدم براش اما جواب نداد. دلم شكست. تو ماشين با صداي آروم فقط اشك ريختم. ميدونستم اگه شب تنها خونه باشم از غمو غصه دق ميكنم. زنگ زدم به بابا ازش اجازه گرفتم رفتم خونه آنا. مامان هم كه نبود. رفته تهران اما به دليلي كه من داشتم شكست عشقي ميخوردم از رفتن به تهران خودداري كردم. خلاصه امير زنگ زد خونه آنا با هم حرف زديم اما باز بي نتيجه بود. زبونم يه چيزي ميگفت اما دلم يه چيز ديگه.
آره هنوزم دوستش داشتم. اينو خودمم ميدونستم. حالم خيلي بد بود اما سعي ميكردم عادي باشم. رفتيم خونه مادربزرگ آنا. تازه داستان از اينجا شروع ميشه...
خاله ساناز براي امير زنگ زد امير هم خيلي راحت خودشو وا داد. خيلي خيلي افتضاح با خاله حرف زد. قلبم بدتر از قبل شكست. با دوستاش خيلي شاد و سرحال داشتن ميگفتنو ميخنديدن. حتي يه قطره اشك هم نريختم. داشتم ميتركيدم. حتي يه ذره هم ناراحت نبود. شادو خوشحال بود. رفتيم خوابيديم. اصلا خوب نخوابيدم. صبح اومدم خونه. آنا براي امير زنگ زد. كلي باهاش حرف زد. امير هم براي من زنگ زد اوضاع يكم بهتر شد. با هم خوبيم ولي هنوز حرفامونو كامل نزديم. يعني اون زد من هنوز چيزي نگفتم.
فردا ميخوام برم سمنان. با آنا و خاله اش. امسال خرداد ماه منو آنا با هم رفتيم سمنان. يه سفر 4 روزه كه خيلي خوش گذشته بود. الانم ميخوام برم تا دوباره همه چيز تكرار بشه. بهاره شهميرزاد رو ديدم آب و هواش عالي بود. زمستونشم ميرم ببينم. بايد عالي باشه. اين چند روزه زيادي زجر كشيدم ميرم تا شايد بهتر شدم. فردا قبل رفتن ميرم پيش اميرو ميرم كه حرفامو بزنمو اين بحث رو براي هميشه تموم كنم.
پ.ن: به دلیل اینکه دارم آف لاین تایپ میکنم نمیتونم از شکلک ها برای بیان احساساتم استفاده کنم. شما خودتون با حس بخونین.
سي دي فيلم زن دوم رو گرفتم نشستم خونه سير نگاه كردم.
قبلا با امير سينما ديده بودم. هر چي بيشتر نگاه ميكنم بيشتر گريه ميكنم. انگار يه جورايي زندگي آيندمو دارم ميبينم.
رابطه منو امير...
دوستيم با آنا...
همه چي، همه چي...
خيلي نكته هاي جالبي داشت كه الان باز از بس كه گريه كردم سرم داره ميتركه هيچي يادم نموند كه بگم. فقط پيشنهاد ميكنم اونايي كه چه عاشقن چه عاشق نيستن، نديدن حتميه حتمي ببينن. خيلي خيلي با زندگي من سازگار بود. نميدونم ديگه چي بگم.
اي خدا آخرش چي ميشه؟ به كجا ميخواد برسه؟
هر كدوممون بريم سر زندگيمون ولي فكرمون يه جاي ديگه باشه؟ حرفي كه امير بهم زد. همين ديروز. يه ساعت كامل اول من گريه كردم بعد امير شروع كرد آخرش دوتاييمون با هم اينقدر گريه كرديم تا آروم شديم. بهم گفت كه اگه خانوادم رضايت ندن مجبور بشم با يكي ديگه زندگي كنم ولي تو قلبم كسي جاي تورو نميگيره. فكرم پيش تو ميمونه. چه لحظات سخت و دردناكي بود. كلي گريه كرديم.
خدا جون خودت به بزرگيت به همه عاشقا رحم كن.
نگران آيندم. خيلي ميترسم. هم من هم امير. مادر امير ميخواد منو ببينه اما من ميترسم. زوده. الان نه.
نميخوام اگه جوابشون منفيه اينقدر زود امير رو از دست بدم. طاقتشو ندارم.
نه نميخوام و نميتونم...
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه...
يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه....
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه...
يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره...
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه..
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسدمی شه...
-
واي من چقدر دير اومدم.
اصلا حوصله آپ كردنو نداشتم. مامان جونم به سلامتي بعد سه هفته خنده اومد رو لباش و از جاش بلند شد.
ولي هنوز كامل خوب نشد. تو اين مدت من ديگه كاملا مردم. شده بودم يه مرده ي متحرك. فقط كارو فقط كار. هيچ كدوم از فاميلا هم حتي يه زنگ نميزدن حال مامانمو بپرسن چه برسه به اين كه بخوان بیان سر بزنن.
از لحاظ روحي داغون بودم. تو اين گيرو دار يه بحث شديد هم با امير كردم. اصلا اعصاب برام نمونده بود. افتاده بودم با كل فاميل دعوا. هركي چيزي ميگفت رعايت سن و سال و نسبتشونو نميكردم. درجا جواب ميدادم. جوابايي همراه با حرص كه طرف خودش ساكت ميشد.
داييمو خالمو تو بين فاميلا از همه بدتر ضايع كردم.
صد رحمت به غريبه ها!!!1 به حدي شبا خسته ميشدم كه ديگه مريض شدم. با اون حال خراب به خونه و مامان ميرسيدم. درس و كه به كل گذاشته بودم كنار. مامان ديگه ديد اوضاع من داغونه به خواهرم گفت كه يه هفته بياد خونمون. تا قبل اين ماجرا ميومدن يه ماه يه ماه ميموندن حالا كه مامان اينجوري شده بود هيچكي نميومد. كل فاميلامونو تو اين سه هفته كامل شناختم. اصلا الان كه دارم ميگم باز اعصابم خورد شد.أأأأأه 
-
تولدم بود. 10 بهمن. ولي منو امير تولدمو دو نفره چند روزه قبل جشن گرفتيم..
با هم رفتيم بازار كه كادو هرچي دوست دارم بخره. واي چه حالي داد. چقدر اذيتش كرديم. با آنا رفتيم. فقط خنديديم. كلي حالشو گرفتيم.
قبلا پيشش شيطوني نميكردم ولي گفت كه دوست داره همونجور كه پيش دوستام شادو سر حالم سربه سر ديگران ميزارم پيش اينم هستم شيطوني كنم و واقعا هم شيطوني كردم. اصلا صداش در نميومد. اينقدر مهربون شده بود كه.... ميگفت هرچي دوست داري بگو بخرم. اصلا يه جوره ديگه شده بود. خيلي خوش گذشت....
پ.ن.1. شرمنده كه دير آپ كردم. ميخواستم زودتر بيام اما نشد.
پ.ن.2. اين روزا چه حاليه. با مامان ميشينيم صبح ساعت 9 تا 11 خاله شادونه ميبينيم. ساعت 3 تا 5 فيتيله بعد هم عمو پورنگ. كلي ميخنديم. خيلي خوشحالم كه مامانم خوب شدو ميخنده.![]()
پ.ن.3. مامان يكم شك كرده. دارم لو ميرم..![]()
پ.ن.4. يه تصميماتي داريم ميگيريم كه زندگيمونو به كل دچار تغييرو تحول ميكنه. تو دو راهي مونديم.![]()
پ.ن.5. از تماميه دوستان كه نگران شده بودن و به من لطف داشتن كمال تشكر رو دارم. سر فرصت جبران ميكنم.![]()
پ.ن.6.منو امير رفتيم توي يه سالگي به روايتي!!![]()
پ.ن.ن7. ولنتاين رو چون باز منو امير پيشاپيش جشن گرفتيم پس پيشاپيش ولنتاينتون مبارك![]()
شاد باشینو موفق
مامان گلم مريض_
از نردبون افتاد دكتر بهش گفته خون به مغزش نميرسه بايد كلا تو خونه باشه از جاش تكون نخوره. آخره هفته قراره بره دكتر ببينه هيچ تغييري كرد يا نه.
ديشب تا حالا از شكم درد فقط ناله كرد. ديگه تحملم تموم شد. تمام كاره خونه، رسيدگي به مامان، درس خودم همه چي گردن_ منه. اعصابم در حده بالا ضعيف شد. مني كه اصلا نميتونم ببينم يكي داره درد ميكشه حالا هر روزو هر ساعت صداي ناله هاي مامان تو گوشمه. مني كه تو تلويزيون اين مردم فلسطينو نشون ميداد درجا خاموش ميكردم تا نبينم حالا آب شدن مامانمو دارم با چشام ميبينم.
تو خونه ي ما مامان نباشه همه يه جورين. اينقدر كه ما بچه ها حتي دامادام به مامانم وابستگي داريم نسبت به بابام اينجوري نيستيم. بابا يه ماه بره مسافرت نياد آب از آب تكون نميخوره همه شاد و خوشحال به زندگيشون ميرسن. واي از روزي كه مامان نباشه حتي يه روز هيچكي طاقت نداره. حتي كسي هم با كسي حرف نميزنه. خونمون هميشه بدون مامان سرد و ساكت_.
حالا تو چنين وضعيتي من تك و تنها با مريضي مامان روزامو سر ميكنم. خودم مريضيم يادم رفته. امروز امير از دانشگاه و آرزوهام گفت خندم گرفت. حتي آرزوهام يادم رفته. وقتي ندارم به خودمو آيندم فكر كنم. هميشه آماده باشم ببينم مامان تو چه وضعيتيه. روز، شب، نصف شب.
هر دو روز حالش به حدي بد ميشه كه مجبوريم ببريمش بيمارستان. دارم داغون ميشم.
قلبم نا منظم ميزنه....
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
*کپی رایت
